? نامه های احمد شاملو به آیدا - 15 - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:48 ب.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 15

آیدای نازنین خوب خودم!

آیدای من؛ این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند. به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم.به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست، که خانه ی ما نیست، که شایسته مانیست.

به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.

احمد تو -29  شهریور 42

 

نامه های "احمد شاملو" به آیدا

از کتاب: مثل خون در رگ های من


(متن کامل نامه در ادامه مطلب)

متن کامل نامه:

 

آیدای نازنین خوب خودم!

ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.ب رای رسالت خودم هم نیست.ب رای انجام وظیفه هم نیست. برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردن احمد توست. برای آن است دیگر _به قول خودت_ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارد. اما... بگذار باشد. اینها هم تمام می شود. بالاخره فردا مال ماست. مال من و تو باهم مال آیدا و احمد با هم ...

بالاخره خواهد آمد. آن شبهایی که تاصبح در کنار تو بیدار بمانم. سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدر خوشبختم. چقدر تو را دوست دارم. چه قدر به نفس تو در کنارم احتیاج دارم. چه قدر حرف دارم که با تو بگویم. افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی "امروز خسته هستی" یا "چه عجب امروزشادی؟" و من به تو بگویم که: "دیگر کی می توانم ببینمت؟" و یا تو بگویی: "می خواهم بروم. من که باشم به کارت نمی رسی." من بگویم: "دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین." و همین _همین و تمام آن حرفها و شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب یا بهتر بگویم سحر از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم .

 

آیدای من: این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است...

بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند. به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم. به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست، که خانه ی ما نیست، که شایسته مانیست. به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.

احمد تو -29  شهریور 42


نامه های "احمد شاملو" به آیدا

از کتاب: مثل خون در رگ های من


نظرات (1)
+ محمدرضا
عالی بود.
جمعه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 12:15 ب.ظ
امتیاز: 0 0
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :